تبليغاتX
نیمه گمشده

نیمه گمشده

در خفا خانه ی خود می گریید

 دل من زار به حال خودمن

رخت می بستم از این وادی  پوچ

به سرایی مبهم

در سرم فلسفه بود

هیچ سودای بهشتم ننشست

مثل یک خنده به لب

هیچ ترسیده نبود

 تن من از تب آتش هایی

که بعید است نریزند به کام دل هر جایی من

حسرتم بیش و کم از دنیا بود،راستی قصه چه بود؟

راستی هان !

آن کلاغ! خانه اش در گور بود؟وعده ها داشت چو ما؟

از پس قصه چه بود؟                                                 

                                                          نرسیدست چرا؟

***

مجلس ترحیم است

رحمتم باد

بخوانید دعا

اندکی غمگینند،مادرم هم ،شاید

خواهرم در تشویش که خدایاحلوا اندکی وا رفته

کفش مهمان ها را جفت کردست کسی؟

و منی سرگردان شاید از خود بی خود

می گذارم ره خویش،می سپارم تن خود را بر گور

به سلامت رویا،دار بر اوج بنا،قاصد پست رها کرده به باد

به سلامت شب شعر

عکس افتاده به پشت

گوشه ی دیوارم

***

یک تمنا دارم

ابتدا چهره ی من را بسپارید به یاد

پس از آن خط کجی تیره به عکسم بزنید

شمعی از من بگذارید برایم لب اندیشه ی من

رو ی قبرم باری

بنویسید:

 "که او دیگر نیست،و نفهمیده کسی که چرا عاقبت آن زاغ به منزل نرسید"

می روم از پی زاغ

می روم تا گره از قصه کمی باز کنم

شاید این قصه فناست

شاید این راز        

بقاست

شاید آن رود شراب

شاید این آتش داغ

آخر قصه کجاست؟راه باریک چو موی ، پای لرزان مراست؟ 

ار نجس بوده شراب؟چه خماریست در اینجا ما را؟

حوری ار بوده گناه !پس چرا پاداش است؟

هیچ پرسیده کسی، منزل زاغ کجاست؟

بی تفاوت شاید بدوم سوی گداز

یک تمنا دارم

بگذارید بماند یادم

و بفهمید مرا

 وبفهمید همین

عشق باید باشد

شمعی از عشق گذارید برایم لب اندیشه ی من

 چو مرا  پرسیدند که اصول دینی

چند بودست در آموزش تو؟

خوب دانسته و لیک

سر تکان داده و فریاد زدم

 که نمی دانم من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 0:42  توسط سهیل قوامی  | 

غرق در شرم زهم بازی ها

به خیالش همه دنیا

بیکار

 میکنند ازپی او تیز

 نگاه

سر به پایین می دوخت

پسری دست فروش

در مبادا درگیر

به حیا نیک دچار

ودر این فلسفه ی باید ها

باید از گل بتوان ساخت طلا

***

درتمنای عبور

بر سر کوچه تقلا میکرد

رونق کوچه ی پر عابر لیک

از بد حادثه در حاشیه ی مدرسه بود

***

می توان از پی امروز گذشت؟

و کمی می بایست ؟

و غرور از همه سو در تعقیب

نتوان کرد بدین حجب در این کوچه

بساط

به گذاری دیگر

اگرش دورتر است

 اگرش رهگذران معدودند

ارچه این لحظه تماما سرد است

و در این وادی وحشی شاید

نتوانست فروخت

یک شقایق

هرگز

                                       میگشا یید بساط

                                                                  پسری دست فروش

رازقی ها در دست

اطلسی ها بر دوش

 و در این ترس که آن سایه ی دور

 لا جرم همسایه است

                                                       ره گذر  بر سر او سایه فکند

 با نگاهی پرسید

شاخه ای گل چند است؟

                           گفت اینجا همه گی ارزانند

رازقی: یک نفس داغ به دستم ها کن.کوچه هاتان سرد است

 شمعدانی شاید

 بفروشیم به یک شعله ی شمع

اطلسی ها دل من، قیمتش هر چند است

یک بلیط اتوبوس قیمت شب بو هاست.راه هاتان دور است

 وشقایق هرگز نفروشیم به کس

زندگی باید کرد

زندگی باید کرد

زندگی

باید کرد

گفت این جمله و رفت

 پ ن:تا شقایق هست زندگی باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 پ ن:دوستی تو نو جوانی هاش یه اتفاقی واسشون افتاده بود که زندگیشون از این رو به اون رو شد.بچه ایی بود که در بهترین شرایط زندگی کرده بود. وحالا شرایطی رو تجربه می کرد که هرگز هیچکس براشون فرض نمی کرد.یه روز که از مدرسه برگشته بود خونه تو کوچه خواهر کوچیکشو میبینه که دوست داشته با الباقی بچه ها خاله بازی کنه.هر کدوم  از بچه ها پفکی چیزی با خودشون آورده بودن و خواهر این دوست هیچی نبرده بوده و باقی بچه ها بهش گفته بودن باید چیپس بیاری وگرنه بازیت نمی دیم و دخترک یه گوشه کز کرده بود و با حسرت بازی بقیه دخترک ها رو تماشا میکرد

این دوست که هیچ راهی به ذهنش نریسیده بود که هم آبروی خونوادگیشون و صورتی که با سیلی سرخ نگه داشته بودن نره و هم بتونه کاری برا خانوادش بکنه به همسایه شون که یه خانمی بود که به کیش وقشم می رفتو از این گل مصنوعی ها و خرت پرت با خودش واسه فروش به همسایه ها می آورد سر زد و گفت مامانم گفته گل هاتون رو بدید بهشون نشون بدم و هر کدوم رو خواست ور می داره و  الباقیش رو واستون میارم.بعد گل ها رو بغل گرفته بود و در حالی که حس می کرد همه دنیا دارن می پانش.به دور ترین نقطه از محل زندگیشون دویدو جلو یه پارک ایستاد .در حالی که روش نمی شد داد بزنه و به مردم بگه این گل ها فروشیه.انقدر وایستاد تا یه خانمی آمد جلو و ازش پرسید این گل ها رو از کجا خریدی آقا پسر، که پسرک یواشکی گفت می فروشم خانم.از یه بغل گل ۶شاخه فروخت اندازه پول ۱چیپس۱پاستیل۱پفکو۱لواشک چند تاشکلات و یه بلیط اتوبوس واسه برگشتن به خونه سود کرده بود و درست در شرایطی که تازه مردم فهمیده بودن گل هاش فروشیه.از فروختن باقی گلها پشیمون شد و اشک ریزان به سمت خونه دوید جوری که حتی از بلیط اتوبوسش استفاده نکرد.تو راه احساسش این بود که لا به لای گلها شخصیتش رو فروخته........................................

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:15  توسط سهیل قوامی  | 

 

یقین محتمل

یقین محتمل چه زود

به چشمکی بدیل و کور میشود

و عمر من در این گذار

چه تشنه بر سراب می دود

چه خسته میشود دلم

هدف چه دور و راه من خلاصه در فرار می شود

چه راحت از شراره ای

تنم به سوز میرود

ز سردی خیال خام

رسیده ام به نقطه ایی که حتم جوش می رود

شکسته می شود !نه تب!ابهت ام

بدون شک در این گداز تبم به اوج می رسد

نگاه عاصی ام ز ماه

چو یا کریم خسته ایی به هر مزار می خزد

به اهتمام دانه ایی مرا

تشیع انتظار می رود

چه خسته می شود دلم، چو خون فرو خورد گلو

که دانه در دهان من دچار اشتباه می شود

چگونه غلت میخورد

که بعد ازین جوانه می زند دوباره  بر درون معده ام!؟

 ویا قدم زنان به سوی موت می رود!؟

چگونه می شود خدا که یا کریم اوج تو

به اهتمام دانه ایی ،نشسته بر مزار می شود؟

چه حقه می خورد رحیل!!!!که این پرنده عاشق است

و یا مسافران همان نگاه عاصی اند

یقین  محتمل ذلیل و کور

به سوی آب می دوند

به تشنگی دچار دانه اند

و با نگاه هر شراره ایی طمع به عشق می برند

تبم به اوج می رسد

به این مسافران خسته دل بگو

کز این پیاله ظن نوش

 یک از هزار می رود

و ماه کاملم به خواب

چه ناتمام می رود

چگونه عاصی از حضور ناقصت، چگونه خام ذره ایی خیال

از آسمان زدوده می شود نگاه

تبم به اوج می رسد

تنم به سوز می رود

دلم ز تاب می رمد

چگونه آتشم خموش

چگونه تب شکسته می شود

نفس برون نمی جهد،دگر

ومن تمام می شوم

ودانه ایی که در درون معده ام به هضم ناقصی دچار

به انحطاط می رود

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: اونقدر توی تلوزیون تصویر یا کریم هایی رو می بینیم که اطراف حرم امام هامون دارن پرسه می زنند و از دانه هایی که براشون پاشیده میشه شکم سیر می کنند.بچه که بودم فکر می کردم این پرنده ها که تو حرم هستند مسلمانند و محب اهل بیت. واسم سوال بود که اینا امام ها رو از کجا می شناسند؟ و چه طوره که آدرس حرم رو پیدا می کنند؟این که دیگه غریزی نیست معنویته .آخه میگن پرنده ها به طور غریزی مسیر پیدا میکنن.بعدها به یه حرم رفتم تو کاشان قبر ابولوءلوء .هر کی که میامد یه چیزی  می خواست از کشنده ی عمر هیچکس دلتنگ مقبره نبود هرکی یه خواسته داشت و اومده بود حاجت بگیره.

یاد بچه گی ها و یا کریم ها افتادم فهمیدم اومدنشون پی حرم از سر غریزه بوده و بوی غذا.شاید اگه اینجا غذا واسشون نبود مثل باقی پرنده ها کنار یه مرداب مشغول عبادت می شدندچه فرصتها که داریم از دست میدیم.....

نه راه رستگاری این نمیتونه باشه این غریزه است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:0  توسط سهیل قوامی  | 

لامسه در غریزه ام ناپیدا
تو که از حس غمی می گویی
من  وغم بی خبر یم
حالت لحظه ی حسی خوش را
نچشیدست جز این
من به سودای بهار
یابه زیبایی هر گلبرگی
بی تفاوت تر از آغاز خزان خویشم
آسمان مال خدا
و پرستو
شاید!
و نگاهی که پر از رویا هاست
وفرازی که در آن
تن عیسی در اوج
به کلاغی که غذا می طلبد
میکند میخ صلیبی
فریاد
من ودل سرگردان نه از این گور نشینی هامان
که فراز این همه پست!؟
کوشش کس همه کس نا فرجام!؟
من از این کوری خود خرسندم دل از این بی خبری
من چه کر نشنیدم
ناسزا در آواز
من به حس کردن خود مشکوکم
من ویک دار وطناب همه گی منتظریم
راستی کوک نکردست کسی
 ساعت خویش برای فردا
صبح برخیزد زود
که بمیرد باید
من و این عقربه ی دار وزمان به تقلای منی
می خورد تاب، طناب
وچه آونگ به این زیبایی!؟
زنگ می زد ساعت ،کوک کوک است زمان
آسمان ننگ تورا

                                                               دار بر اوج تو پا برجا بود

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:چقدر تلخه رسیدن به اوجی که آرزومونه وچقدر تلخ تر زمانی که از اون اوج به فرودی نگاه می کنیم که تقلای دیگران هم رسیدن به همین جاست.برا رسیدن به اینجا چه چیز هایی رو که پله نپنداشتیم و چه قدمها که رو چه چیز ها نگذاشتیم ،نه خیلی جای خوبی نیست  و نبوده انتهای این پله ها، گوش کنید به صدای شکستن حتی خش خش برگ ها ،این جا حتی برگهای زرد پاییزی هم صداشون خوب شنیده میشه و عذاب وجدانه خوب در جایی که ایستادید به صدا ها گوش کنید.ناله ای زجه ای!؟این اوج طناب دار ماست و این تقلاهامون منو یاد جون کندن رو طناب دار میندازه هیچکس در این اوج باقی نمانده.کلاغهای گرسنه این بالا به ما نزدیکترند تلاشمون واسه این بالا رسیدن به چه قیمتی؟ زمانمون داره می گذره  بی خبریم!؟چه چیز هایی که ندیدیم در این اوج و چه ترانه هایی که فقط غرق در نت بودیم

پن۲:این شعر رو هم در پی خوندن این مطلب نوشتم :برای لمس آسمان نیازی نیست که پرنده باشی میتوان از گردن یک طناب کوچک آویزان شد.(وبلاگ صدای دیدار).شاید کاملا بی ربطه



پ ن۳: مهم اینه که چی رو برا چی از دست بدیم.میلیاردر های رو میشناسم که تا آخر عمرشون هر چه قدر هم عیاشی  کنن حتی یک درصد از پولهاشون رو با تمام تلاششون نمی تونن خرج کنن.آیا بیشتر از بقیه زحمت کشیدند؟نه نهایت استفاده ای که میتونن از پولهاشون بکنند امکانات و  مادیات محدودیه بقیش کفه دومه ترازو هستش که توش گناه دروغ سیاست بازی دل شکستن و..... فوج فوج پیدا میشه دنیا مال آدم هاست به آفریقای معدن طلا و الماس نگاه کنید بعد صحنه ی یه کودک گرسنه آفریقای در بغل مادرش رو نگاه کنید زوم کنید رو نگاه مادره پر از درده.بعد نگاهتون بره به یه کلوپ شبانه تو ال ای همون جواهره گردن یکی دیگه داره برق میزنه.این برق همون برق چشم مادر آفریقاییست داره اینجا چشمک میزنه .سهم همه ی دنیا درست تقسیم شده ؟یا دنیا پر از اوج های پسته؟غصه ای که می خورم برا آفریقاییه نیست برا کلوپ شبانه اس.با آخرت و اینا هم کار ندارم گردنبند الماس انسانیتش رو به دار کشیده.
بر گردیم یه صحنه دیگه می خواهم براتون تعریف کنم.اوج مال عیسی بود !نبود؟ به عکس پستم نگاه کنید
از شریعت عیسی چی موند؟صومعه های دوران جنگ صلیبی؟از اسلام طالبان یا منی که از دین برداشتم خیلی خیلی خیلی ناقصه؟جهالت؟از یهود موشه کاتسو؟نه شاید عیسی رو هیچکس بهتر از میخ صلیبش درک نکرد تو دنیای ما و شاید هیچکس نفهمید عیسی رو اندازه کلاغی که طعم عیسی رو چشیده بود
نمی خواهم بگم ظهور عیسی پس از صلیب دروغه.اما دارم چیزی که به چینیه ثابت کنم عیسی میادو اژدهای ناجیه شما افسانه هستش؟نمی خواهم بگم اسلام دین برتر و اکملتر نیست اما دارم چیزی که به صهیونیسته بگم نه شما قوم برتر نیستی(من خودم جواب اینا رو دارم!اما واقعا همه دارند؟)تو محیط بسته ی خود طلبیده ای هستیم استنباطمون از پیرامون اون چیزیه که بابام گفته بابام از کجا فهمیده امام جماعتشون گفته چه میدونم معلمم گفته تلوزیون گفته.محمد از مشرکین می پرسید چرا بت پرست شده اید میگفتن چون پدران و مادران ما نیا کان ما بت پرست بوده اند(ماخذ کتاب دینی کلاس پنجمم) ما هم که همینیم از یهود چه میدونیم از انجیل و تورات و...............می خواهم بگم من جماعت اگه تو اسرائیل به دنیا میامدم الان شاید تحت تاثیر تبلیغات اونجا یه مبارز بودم که وظیفه ام ریختن بمب فسفری رو سر آدمها بود برای رضای خدا.عیسی ی به اوج رسیده وملکوتی رو بستند به صلیب که ما ارشاد بشیم! شدیم؟هیچی نمی دونیم اگه عیسی باشه اگه مهدی باشه قسم می خورم نفهمی من نگاه عیسی رو اون بالاها پر از اشک کرده.چیزی که اون بالا می بینن فقط بهشون درد القا میکنه
کوشش کس(عیسی) همه کس(من آفریقاییه امریکاییه میلیاردره)نا فرجام؟
چیزی که سالهاست فکر کردن بهش رنجم میده و از هرکی که منو میشناسه بپرسید دردم بوده اینا رو می خواستم بگم قبول می کنم که شاید درکم ناقصه ویا قلمم گنگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:45  توسط سهیل قوامی  | 

ای سبک بال خبر،قاصدکم

به کجا برده ات این باد که من بی خبرم

نکند مانع راهت باشد:

خار راهی ورها کرده کسی ،در عوض داده پیام دگرت؟

نکند پای بگیرد عشقی

نکند قاصدکی عشوه کنان راهت زد

وتودر قاعده ی زیست ،پی تکثیری

من و آن نامه فراموش شدیم

وکسی منتظرم نیست دراین تردیدی

من قدم میزنم ای وحی تهی دور شو از خاطر او

من پاییزی و این برگ به خون خشکیده

من و آهنگ غروب

یادگاری

غم تلخ

پیچک تنهایی

قاصد مستعفی

همگی معنی یک لحظه ی یک پاییزیم

قاصدک بی خبری

داده به بادم سفرت 

 که کجا باد براند من و پیغام که بردوش کشم

و کجا خار بگیرد پایم ،من واین قاعده درتشویش ایم

راه دور است و من از سلسله ی تکرارم

قاصدک 

منتظری           نیست        در این تردیدی

خاطرم نیست پیام دگری

دور شو وحی تهی از من و از لحظه ی هرپاییزی

من در این فلسفه ی زیست

 پی استعفام

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:این شعرو در پی خوندن یه مطلب (پست غروب پاییزی )تو وبلاگ یه دوست جدید که امروز نظرشون رو در وبم دیدم وبهشون سرزدم نوشتم. به گفته خودشون عاشق قاصدک ها هستند به نام گل قاصدلینکشون کردم تا جمع لینکهای قاصدکیم جورشه 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۲:دنیای ما پر از قاصدکهایی بوده که تو گوشش خبری خوندیم  وبرای کسی فرستادیم اما خودمون هم می دونستیم که محتمل نیست قاصدک به وظیفه اشش عمل کنه و برسه به جایی که بهش گفتیم میدونستیم میانه راه یا یه جایی گیر میکنه و شاید یکی دیگه بیاد از اون جایی که گیرکرده نجاتش بده در عوض به قاصدکی که حالا مدیونشه یه پیغام دیگه و به مقصد دیگری بده.اصلا دیگه همه می دوننن پخش شدن قاصدک  بابت تکثیر و تولید مثلشه نه حال دادن به ما و از خبر رسون بودن خیلی وقته استعفا داده.با خیال خبر بردن قاصدک ما خودمون رو به باد میدیم و در نهایت شبیه به همین قاصدکهایی که رسالتشون یادشون رفته مثل یه ذره معلق تو آسمونیم که هر پیغامی یه مسیر جدید به زندگیمون میده ویا موظف به رعایت قاعده زیست  می بایست یه پروسه از قبل تعیین شده که در انتهاش تولید مثله رو دنبال کنیم و یا چون یه جا یه گیری داشتیم ویکی یه حالی بهمون داده خوب مدیونشیم و باید باقی عمرمون مشمول ادای دین کنیم
من دوست دارم از این نحو  زندگی مثل قاصدکی که استعفا می ده ...استعفا بدم

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:55  توسط سهیل قوامی  | 

سلام

 این دو تا پست آخر رو تقریبا همزمان گذاشتم  نظر واسه  یک آسمان تبانی یادتون نره

ممنون

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:29  توسط سهیل قوامی 

 

جاده

آی آرزو بر باد شو چون خاطر بر باد من

از لحظه های انتظار از نقطه چین سطر من

 از .....سطر من

پا را دمی بیرون بذار

آی ای خدا

 یک لحظه من

                                              من را دمی تنها نذار

آی آرزو

در خاطراتم بی ثمر

جز بر عبث کی بوده ای؟

آغوش بازی بوده ای ،آری چه زیبا بوده ای

                                                                  در دوردست از نسل من

بگذار در ویرانه ام با آنچه آغوشش سرابی کهنه نیست

هم بسترم غم باشد او       با لمس من بیگانه نیست

چونانکه بودش واقعیست

                                                               یک حجله عیاشی کنم

بگذار ناید صبح من

تا امشبت دیوانه وار تاریک نقاشی کنم

نادیده احساست کنم

یک بوم فحاشی کنم

مخدوش از استنباط من

بگذار نقاشی کنم:

نقصان درک از بودنت در سایه روشن ناپدید

چون پای اسب فرشچی در هاله ای از ابر وباد

 نقشی زیک راه بلند

تصویر موهومی زتودر انتهای راه دور

فانوس ارشادت به دست

با چشمک اش بر مرد کور 

                                                                  آی ای خدا یک لحظه من

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:گاهی اوقات غرق در آرزو وا میمونیم از واقعیت زندگی.دور نبود زمانی که ادعا می کردم به هر چیزی که میخوام به راحتی میرسم و تصویری که الان تو ذهنمه بعد از رسیدن به تمام اونچه که آرزو بود گاها فهمیدم اونچه که بهش رسیدم خیلی دردسترس تر از اون چیزیه که بشه اسمش رو آرزو گذاشت و آرزومندم که معنی ارزو  ورو درک کنیم و به بطالت نگذره عمر در پی هیجان

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:2  توسط سهیل قوامی  | 

یک آسمان تبانی

اقبال ناگهانی

تدبیر خیس خورده

یک آسمان تبانی

این قصه امتحانیست!

***

آن چشم ها براهند

تا ز آسمان بیایی

با این قنوت دستان

 بر آن قنات خالی

                 هر چند خوابِ خواب است

                                                  اقبال ناگهانی

                                                              پیداست ضجه ی مرگ در بغض هر مقنی

***

باید به سجده افتاد

باید به دوری از فسق

یک نعره "ای خدا" زد

باید که اسمعیلی

تقدیم با ریا کرد

باید بدانی الله

کاین، پینه بر سر من

مهرت ز کبریا زد

                  این حربه نیک کاری است

                                               تدبیر خیس خورده

                                                                پیداست کز سر جود ای خفته در امانی

***

آن روز استغاثه

می جست یک سبد آب

یک مرد انتحاری

در انتهای چاهی

پر کرده کوزه ای را:

فریاد ای اهالی

این کوزه را بگیرید

بعد از تناول آب

از چاه "من" در آرید

***

پیداست کز سر جود

ای خفته در امانی

آنی که بر سر چاه

نوشیده آب و رفته

بی غسل، یک مقنی

جان داده بر ته چاه
.
.
.
یک آسمان تبانی!

این قصه امتحانیست؟


 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:داستان داستان یه چاه کن یا مقنییه که دچار خشکسالی هستند.مردی مملو از تزویر ادعا میکنه که باید کار و زندگی رو ول کرد و همگی باید یه جا جمع شند و گریه و توبه و دعا کنند.تا خدا قنوت دست اینها رو ببینه و چاهشون رو مملو از آب کنه.چاه کنی به جا حضور در این مراسم دست از تلاش بر نمی داره و چاه می کنه می کنه تا به یه مقدار جزیی آب میرسه و از آدمهای بیرون چاه می خواد که اول آب رو ازش بگیرند و بعد طناب رو واسش برگردونن تا بتونه از چاه بیاد بیرون

از قضا کسی که سر چاه بوده همون مرد ظاهر سازیه که به مردم گفته بود باید جمع شید و دعا کنید.در حالی که خودش با دور کردن مردم و مشغول کردنشون منتظر سواستفاده از تلاش یه مقنیه.

آب رو میگیره و مینوشه.وبه جرم نا فرمانی و عدم حضور در مراسم توبه طناب رو برا مقنی پس نمی فرسته 

این ماله اینه که ما  داریم به سمتی پیش میریم که عبادت هامون داره مارو از خود خدا دور میکنه

توانایی که در وجودمون گذاشته رو بی خیال شدیم و امیدواریم تنبلیمون رو با امداد غیبی پوشش بده گناهامون رو با شفاعت و.......به اینا میگن اقبال ناگهانی

تدبیر خیس خورده:به چشم دیدم کسانی رو که با قاشق جای مهر تو پیشانیشون درست میکنند و ادعای قرابت دارند و دیدم همین آدمها چقدر مرید جمع کردند و .....ملا عمر رو نگاه کنید که چقدر بمب گذار انتهاری به نیت بهشت رفتن آدم می کشند براش،تقصیر کیه؟

یک آسمان تبانی:عدالت تو این دنیا بدوی نیست امیدوارم خدا تو دنیای دیگه عدالتش رو بهمون نشون بده.عکس یه نوزاد کنیای که کرکسی در کنارش انتظار می کشه رو بگذارید کنار بیمه نامه ها و اداره های مختلف برا حمایت از حیوانات در اروپا

و مقنی قصه ما که به خاطر دعا و عبادت نکردن مستحق مرگ به دست کسی شده بود که خدا نشناسترین بود که از دین خدا برا منافع خودش استفاده می کرد 

این قصه امتحانیست؟

دکارت میگه برا شناخت هر چیز باید همه چیز رو زیر سوال برد و تمامی سوالات رو به پاسخ رسوند تا واقعا به شناخت برسی(می خواهم به همه چیز شک کنم جز به وجود منی شکاک)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 16:3  توسط سهیل قوامی  | 

قطار 

چقدر دیر تر از آنی که انتظار پیر!!!  

می گفت: از راز بودنت

بودی که بر مزار

با عینکی درشت

با شال تیره ایی   

                                   یک مرد منتظر ،دیگر تورا نبود

ای چشم روشنی ای سایه ی حضور

 دیگر مرا نیا

اشکم در این فغان آمد دوان دوان

دیگر چه بی ثمر لب خنده می شوی

وقتی که مدتیست دل کنده ام زتو.

وقتی به شبهه ام می زد یقین که نیست

وقتی بشارتم می مرد از درون

                                                         نا خوانده می شوی، ای انتظار دور

یک جرعه ی محال می شد اگر چشید

عمری در این خیال ، ای بی سبب امید

 ای داده بر فنا

                   ای دیر آمده

                                     ای کام ناروا

                                                     هرگز مرا نیا

سهراب هم که مرد با دیر کردنت

رستم نبیندت

ای بی ثمر نیا

بگذار چینی تنهایی کسی آهسته نشکند

سهراب گفته بود!

بر گور عاشقی ،

کز ایستگاه دور با سوت یک قطار آمد بشارتی 

آری !که بوده ای

شاید که آمدی

آری تو بوده ای .

بودی که بر مزار با عینکی درشت

                                          با شال تیره ای!

                                                                یک منتظر نبود

یک مرد مرده بود           

                              آری تو آمدی

                                                    در خاطرم نبود!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 4:13  توسط سهیل قوامی  | 

سلام به تمام دوستان خوب اللخصوص خانم ندا و نویسنده ی رویای سبز

من ادعایی در زمینه ی شاعر بودن ندارم،نوشته هام افکار و احساساتیه که دارم ،احساس میکنم میشه تو کلمه گنجوند .باز هم تاکید میکنم این وبلاگ تنها راهییه واسه به امتحان کشیدن خودم و نوشته های خودم و شنیدن نظراتی که تک تکشون واسم راه گشاست چه شما خانم ندا و چه مدیر وبلاگ رویای سبز،نه دوست دارم مطرح شم و نه انتظار رسوایی میکشم

خانم ندا سپاسگذارم از  نظری که واسم تو پست اولم (ما گیج مانده ایم)گذاشتید. ممنونم از این احساستون که شعر های من رو تو یه کتاب قبلا خوندید،خیلی دوست دارم نویسنده اش رو بشناسم وبا آثارش آشنا شم کمک بزرگی می کنید اگه این نویسنده ی هم عقیده ام رو بهم معرفی کنید. اصراری ندارم باور کنید نوشته ها مال خودم هست یا نه،همین که می نویسید قبلا تو یه کتاب خوندید معنیش اینه که اون کتابه قشنگ بوده که رفتید، خریدید و خوندید. همین برام کافیه باقیش رو واگذار بکنید به من که احساس زیبایی  بهم منتقل کردید ،راستش رو بخوایید جرات انتشار نوشته هام رو تو این وبلاگ جستجو میکنم.اینکه احساس کردید نوشته هام قبلا تو یک کتاب بوده،حتی ۱ جملش، این جسارت رو بم میده که رو انتشار نوشته هام بیشتر فکر کنم .اسم وبلاگ من رو هم بذارید همیار نویسنده ی کتاب خودتون ،که افتخار تبلیغ آثارشو دارم. نمی خواستم این پست رو بذارم فقط چون نتونستم با سایتتون ارتباط برقرار بکنم اینجا مینویسم که اگه دوباره خواستید راهنماییم کنید آدرستون رو درست بگذارید.باز هم ممنونم

و در مورد رویای سبز

ابتدا  که برام ناشناس بودید،خیلی خوشحال شدم وقتی نظرهاتون رو خوندم. اما بعد که شناختمتون احساس کردم غالب نظرات از روی لطفی ه که به من دارید و این خیلی خوشحالم نکرد.اما حالا که فهمیدم عضو با سابقه انجمن شعر وادب هستید، و تو نظراتتون بیشتر دنبال کمک هستید تا تعارف، احساس خیلی خوبی دارم ، امیدوارم کمکتون رو ازم دریغ نکنید کما اینکه غالبا  بم تاختید.

 و در مورد تمام دوستان خوبی که با هر انگیزه ای بم سر میزنن

ممنونم از حضور تک تکتون ،نظراتتون اگه نقد حرفه اییه،از اینکه یه آدم حرفه ای زحمت خوندن (نوشته هایی رو که شاید نشه بعنوان شعر تلقیش کرد ) به خودش داده احساس افتخارو خجالت میکنم.و دوستانی که بهم گفتند حرفه ای نیستند،خوب منم نیستم.ولی  احساس می کنم داشتن مخاطب یعنی با اقبال مواجه شدن نوشته هام ممنون از حضور تون و هر نظری که واسم میگذارید فقط حتما اگه خوندید نظر واسم بذارید و استنباطتون رو از شعرا هر آنچه که برداشت می کنید  بم بگید . اولین روزی که شروع به نوشتن وبلاگ کردم سعی کردم شعرایی رو که خیلی دوست دارم پشت سر هم بذارم،این باعث شد شعرای اولم که بیشتر دوستشون دارام پایین بمونه  و خیلی  بشون مراجعه نشده ،بشون سر بزنید لطفا.دنبال آمار به هیچ وجه نیستم دنباله کمک شما هستم.مرسی از همه تون

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 20:7  توسط سهیل قوامی  | 

 

کور

 

 میزگرد عشق برپا می کنند

حکمت اندیشان جلوس

دلسپاران رهسپار،مردمان غربتی،حامیانِ کور ِکور

اندکی تصمیم می ماند به جای

قاب ِعکسی مملو از تصویر افرادِ فکور

حامیانِ کورِ کور

ـ می نشیند بر نگاه مرد عاشق چون غبار

میکنم اشکی نثار ِ مردمانِ غربتی،دلسپاران رهسپاران،مرد عاشق،حامیان

آی ای والا نشینانِ جسور

یا نباید دیدتان چون حامیانِ کور ِکور،

 

یا بیفتید از نگاهِ مرد عاشق چون غبار

یا سراسر میکنم از ادعاهاتان عبور

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط سهیل قوامی  | 

به سلامت رویا
تو برو
خواب مرا نیز شبی می یابد
تو گذارت خوش باد
تو امید آهنگت
به سراغ تو نشسته ست:
                       چراغش کم نور
                                    و دلش دیگرگون
و ترا می طلبد یک گنجشک
که امیدش همه یک تکه نانی است که آرام بیافتد... شاید
دورتر از گذر زاغ سیاه بدخوی
که کمی تیزتر از چشم پلید گربه
بتواند برباید تکه ای نان از کوی
و چه خوش بود اگر می خوابید
پسری بازیگوش
 که دو شب پیش به یک بازی خوش
 با کمانش می تاخت
بالش آن لحظه گداخت


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:7  توسط سهیل قوامی  | 

باز هم خوابیده ای
بر عبث می پایدم این انتظار
می کند هر لحظه چشمم
بر گذارت احتیاج
باز با من میکند نیرنگ
این معتاد دل


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 20:31  توسط سهیل قوامی  | 


 

 نقشم به روی آب،

سنگی روانه کرد
تا آب دیده تر از من گذر کند
شاید که آنطرف  آن سوی نقش من
سنگش رسد به دور
و آن کودک مریض شاید کند سرور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:53  توسط سهیل قوامی  | 

شب در خیال من تاریکتر شده
ساعت کمی صبور،عمرم هدر شده
کهنه است آینه
                         تصویر من ز من
                                                 فرسوده تر شده
+++
آن روزگار کوک خارج نواخته ؟
یا سمفونی ز ساز پرسوزه تر شده؟
(این کوک مستدام بر چاک مستمر، می زد به زیگ و زاگ)
من بخیه گاه زخم
+++
چیدند چینه ای بر صورتم چنین
این موج آینه است؟
یا صورتم ز من پرچینه تر شده؟
(چون چیده ای ز درد، دردی ز چیدمان، غم بر تبار من می زد ز هر کران)
آوارگاه من، آمالگاه دل
+++
ساعت به تیک و تاک
تاکی به مست و خام
انگور می فروخت
رونق به جام می دیوانگی بداد؟
یا رسم این جنون
                           از خمر آن شراب
                                                 پر باره تر شده؟
ساعت ز کف بداد عمرم ز مستی اش؟
یا عمر من ز عیش کوتاهتر شده؟
چندین "چرا شده؟" گفتیم و گفته ایم
شب در خیال من تاریکتر شده !

سهیل قوامی
تیر ماه 88
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 20:38  توسط سهیل قوامی  | 

در پیشگاه تو من مست رفته ام
در کوله بار خود هیچم ترا نبود
در مسلخ سیاه گویا چو صاعقه
من خویشتن به نور
من خویشتن به خشم
من خویشتن به داد
در آسمان تو
فریاد کرده ام
گویا فرشتگان
بر دستهای ما بستند یوغ جرم
بر پای عابران راهی به جز تو نیست
از ترس خود بگو
پاها چه بسته اید؟
چون راه یکه و قاضی فقط تویی
چون حکم جبر توست
چون طاق صبر ما
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:51  توسط سهیل قوامی  | 

 

 


 

 آوار را تن می دهد

آن دخترک تنها شبی
در قصه ای آواره بود
+++
هان رستگار قصه ها
هان ای سرافراز دلم
هان بیگناه روسپی
ای وای بر آزادگی
ای ننگ بر آسودگی
 +++
او دختری پر شور بود
هو قصه ای نو می نوشت
تا داستانی تازه را
یک روز بعد از صرف چای
با شور روخوانی کند
تا قهرمان قصه را
داغش کند، طردش کند، از آسمان پرتش کند
گاهی یکی را رستگار
گاهی فراموشش کند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:17  توسط سهیل قوامی  | 

 

با غربتت خو کرده ای
بر آرزو خندیده ای
با من فریب خویش را
از می تمنا کرده ای
+++
یک روز من عاشق شدم
من هم کمی گرییده ام
من هم به غربت رفته و
در خویشتن پیچیده ام

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 20:47  توسط سهیل قوامی  | 

  


آشیانم  مال باد
باز باید بگذرد بی عشق شامی دیگرم
ره برد مهتاب
من روم بر خواب و بیداری نیاید بر سرم
می روم از یاد
میگزم بر یاد لب از خاطرت
می شود بازت نبینم ای دریغ؟
می شود جایی بیابم زین غریق ؟
می شود خوابی ببارد ز آسمان؟
لحظه ای آرامش حتی مرگ، زیبد جانمان؟
می شود بازت نجوید قلب من؟
رد شود مهتاب و من
 بر خواب باشم چون خدای...


سهیل قوامی

خرداد 88

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 20:11  توسط سهیل قوامی  | 



غوغاي انتظام

اين کهکشان گيج

من هم ستاره اي مبهوت ماجرا

گم راز وبي نياز

پرواز ادعاست،افتاده ايم وبال!؟

تاخير ميزند،بر درد هرسقوط

اين يکه راز ماست

قانون که گفته بود:

سيب درخت هم...

افتاده!؟

ـ جاذبست!

گر ذره اي چشيد ازسيب باغ عرش...

افتاده آدمي!؟

ـ قانون کبرياست!

اين انتهاي ماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 17:24  توسط سهیل قوامی  |