دل من زار به حال خودمن
رخت می بستم از این وادی پوچ
به سرایی مبهم
در سرم فلسفه بود
هیچ سودای بهشتم ننشست
مثل یک خنده به لب
هیچ ترسیده نبود
تن من از تب آتش هایی
که بعید است نریزند به کام دل هر جایی من
حسرتم بیش و کم از دنیا بود،راستی قصه چه بود؟
راستی هان !
آن کلاغ! خانه اش در گور بود؟وعده ها داشت چو ما؟
از پس قصه چه بود؟
نرسیدست چرا؟
***
مجلس ترحیم است
رحمتم باد
بخوانید دعا
اندکی غمگینند،مادرم هم ،شاید
خواهرم در تشویش که خدایاحلوا اندکی وا رفته
کفش مهمان ها را جفت کردست کسی؟
و منی سرگردان شاید از خود بی خود
می گذارم ره خویش،می سپارم تن خود را بر گور
به سلامت رویا،دار بر اوج بنا،قاصد پست رها کرده به باد
به سلامت شب شعر
عکس افتاده به پشت
گوشه ی دیوارم
***
یک تمنا دارم
ابتدا چهره ی من را بسپارید به یاد
پس از آن خط کجی تیره به عکسم بزنید
شمعی از من بگذارید برایم لب اندیشه ی من
رو ی قبرم باری
بنویسید:
"که او دیگر نیست،و نفهمیده کسی که چرا عاقبت آن زاغ به منزل نرسید"
می روم از پی زاغ
می روم تا گره از قصه کمی باز کنم
شاید این قصه فناست
شاید این راز
بقاست
شاید آن رود شراب
شاید این آتش داغ
آخر قصه کجاست؟راه باریک چو موی ، پای لرزان مراست؟
ار نجس بوده شراب؟چه خماریست در اینجا ما را؟
حوری ار بوده گناه !پس چرا پاداش است؟
هیچ پرسیده کسی، منزل زاغ کجاست؟
بی تفاوت شاید بدوم سوی گداز
یک تمنا دارم
بگذارید بماند یادم
و بفهمید مرا
وبفهمید همین
عشق باید باشد
شمعی از عشق گذارید برایم لب اندیشه ی من
چو مرا پرسیدند که اصول دینی
چند بودست در آموزش تو؟
خوب دانسته و لیک
سر تکان داده و فریاد زدم
که نمی دانم من






در پیشگاه تو من مست رفته ام 
